|
هرچه کردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد مثلا خواستم اين بار موقر باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 8:10 توسط مجید |
گفت:
به من بگو چقدر دوستم داری؟ گفتم : تورا به بلندی کوه ها و به پهنای دریاها و به زیبایی گلها دوست دارم تورا به اندازه وجودت دوست دارم و بدان هیچ کس را بدین سان دوست نداشته ام. با حسرت سری جنباند و گفت: (( عشق به این بزرگی در قلب کوچک من جا نمیگیرد )) + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 9:2 توسط مجید |
تا ارزو دارین پیر نیستین و زندگی چیز خوبی نیست اما باید خودمونو گول بزنیم و خوب زندگی کنیم اینها واقعیتن و فردا مهم نیست اصلا مهم نیست چرا که فردایمان خوب است به امروز بیاندیشیم دوستت دارم را با من بسیار بگو دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را نه به یک بار که ده بار و هزار بار بگو خودتونو بشناسین و تا نشناسین نمی دونین که چه کسی هستین و چقدر کسی هستین + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 13:52 توسط مجید |
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 7:56 توسط مجید |
بچه ها من خدایی این رو خوندم قلبم لرزید .. پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد... چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم.. + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 7:47 توسط مجید |
وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من اشکای چشامو سیمین که می ریزه به پای تو بازم که بی قرارمو دلوا پس نگاه تو تموم هستی منی بمون همیشه پیش من اگه شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون + نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 6:49 توسط مجید |
اشک من باز دونه دونه میریزه آروم رو گونه از همون روزی که رفتی دل من داره بهونه یادت رفت اون همه قول و قراراااا یادت رفت اون همه خاطره هاااا یادت رفت یکی اینجا به پات نشسته جز تو به هیشکی دل نبسته یادت رفت یادت رفت + نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 6:58 توسط مجید |
تا با غم عشق تو هم اواز شدم صد بار به عدم باز شدم زان سوی عدم نیز بسی پیمودم رازی بود کنون همه راز شدم ************** عشق یعنی لحظهای التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی قطره ودریا شدن عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن مجید تنها + نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 22:43 توسط مجید |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 7:3 توسط مجید |
خدايا ... ! خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم وعشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند + نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 7:35 توسط مجید |
دیر زمانی ست برایت هیچ ننوشته ام دلتنگی های خود را در آینه یاد تو گم کرده ام شاید که از لرزش دوباره این دل واهمه داشته ام عهد بسته بودم سکوت را از سنگ دم فرو بسته بیاموزم دیر زمانی ست گونه هایم نا فرمانی می کنند و اشک را دعوت می کنند دلم به اندازه چند فانوس غارت شده گرفته غمهای زندگی من در اغاز و پایان این جاده همچون مستی سردرگم اند روزگارم در گیج گاه مبهوت چشمهایم ابری ... اشکی...درد می شود و درد میشود و باران باران ...می بارد ...سیل میبرد دلم را سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند به نیستی و فنا می کشاند توده ای استخوان خسته و روحی هراسان مجسمه سرد و مرمرین من است شکسته های روح من و تو همزادند تا حالا شده دلت به اندازه بی اندازه تنگ بشه؟ دلم تنگه .... دلم واسه کسی تنگه که با تقدیس دستهایش عابد تمام معابد دنیا شدم خدای زمینی من وجودم بی تو بی قافیست نمی خواهم هیچ چیز بدانم نمیخواهم هیچ چیز بگویی تنها برایت مینویسم فقط بخوان و بدان با یادت اشک میریزم بگذار تا آخر دنیا حوای تو باشم بگذار آخرین سیب را با لمس دستهای تو گاز بزنم آرامش من تا ابد با من باش + نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 7:17 توسط مجید |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 7:35 توسط مجید |
من وقتی به دنیا امدم چیزی در گوشم طنین کرد و گفت: تا آخر عمرت با تو خواهم بود. گفتم تو کیستی:گفت من غم هستم. خندیدم و گفتم:فکر کردم که غم عروسکی است که با اون بازی خواهم کرد. بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی میکند. شب را دوست دارم مانند غم است غم را دوست دارم چون جان من است + نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 8:15 توسط مجید |
تنهایی...... آن گاه که تنهائی تورامی آزارد به خاطربیاورکه خداوند بهترینهای دنیا را....... تنها آفریده است!!!! نام آنکه درهجران وغربت به مامی دهد درس محبت + نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 9:44 توسط مجید |
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 8:51 توسط مجید |
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم . شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند . دلم مي خواهد فر ياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند. + نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 9:15 توسط مجید |
امواج زندگی را با اغوش باز پذیرا باش زندگی سه تا پیچ داره تولد عشق مرگ سر پیچ دوم منتظرم باش تا پیچ سوم همراهیت کنم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی درون سینه آهی سرد دارم رخی پژمرده ،رنگی زرد دارم ندانم عاشقم ؟مستم؟چه هستم؟همی دانم دلی پر درد دارم + نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 9:8 توسط مجید |
|
| |||||